خرید بک لینک

درباره سایت

WOw!

آخرین مطالب

امکانات وب

ج لوی پنجره می ایستد. مثل هر عصر دیگر . به درخت افرای بلند نگاه می کند. دستش را دراز می کند. فقط نوک انگشتش به شاخه می رسد، مثل هر عصر دیگر. شاخه می لرزد. از لای شاخه های دورتر دو دختر را در پیاده رو آنطرف خیابان می بیند.

[زمزمه می کند] سمت راستیه، WOw!

[بلند می گوید] رفیق نظرت چیه یه سر بریم بیرون؟

دوستش از اتاق بیرون می آید. نزدیک می شود و کنارش می ایستد. سمت چپش. یک سر و گردن بلندتر است.

-من که تازه الان رسیدم.

***

از پنجره بیرون را نگاه می کند. درخت افرای بلند آنطرف خیابان را می بیند، مثل هر عصر دیگر. پسری سعی می کند شاخه آنرا بگیرد. اما دستش نمی رسد، مثل هر عصر دیگر. پسر دیگری می آید و کنارش می ایستد.

[در ذهنش] سمت راستیه دوستشه؟ تا حالا ندیده بودمش. WOw!

***

پسری در پیاده رو از زیر درخت افرا رد می شود. ماشینش امروز خراب شده. عصرهای دیگر، از این خیابان رد نمی شد. به آنطرف خیابان نگاه می کند. دو دختر را می بیند که ایستادند و حرف می زنند. از بالای چشم سایه ای می بیند که جابجا می شود. بالا را نگاه می کند. پشت پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمانی که دخترها زیرش ایستادند، دختری ایستاده.

[زمزمه می کند] اون دوتا خوبن. مخصوصا سمت راستی. اما اونی که اون بالاس، WOw!

***

به حرف های دوستش گوش می دهد. برای پیاده روی بیرون آمدند، مثل هر عصر دیگر. امروز تصمیم گرفتند مسیر جدیدی را امتحان کنند. دوستش خسته شده. حالا کنار خیابان ایستادند. منتظر تاکسی. دوستش سمت راست او ایستاده. نگاهش به پیاده رو آنطرف می افتد. پسری را می بیند که از زیر یک درخت افرا رد می شود. از بالای چشم سایه ای می بیند که جابجا می شود. بالا را نگاه می کند. شاخه و برگ درخت تکان می خورد. درخت بلندی است. شاخه ها تا طبقه ی سوم ساختمان روبرو رشد کرده.

[در ذهنش] حتما گنجشکا بودن. لای شاخه ها.

[در ذهنش] گنجشکارو بی خیال. اونور خیابونو داشته باش. اون پسر، WOw!

دونا- 5 تیر

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:14 توسط دونا |

برچسب: نویسنده: متین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 13:54

صفحه بندی