بهانه
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 13:54
ش روع تابستان را بهانه کنم برای شروع نوشتن. دونا- 1 تیر 96
یک بغل سفت
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 13:54
ب لند گریه می کند و با شتاب می دود. ماسه خیس و نرم زیر پایش فرو می رود. پای راستش کج می شود. می افتد. صدای گریه بیشتر می شود. بین کف صندل و پایش پر از ماسه ریز شده. صدفی کوچک با رگه ای قرمز به قوزک راستش چسبیده. پا می شود. هنوز گریه می کند. در فاصله ی دور، لب ساحل پر از لکه های رنگی است. گریه کردن
WOw!
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 13:54
ج لوی پنجره می ایستد. مثل هر عصر دیگر . به درخت افرای بلند نگاه می کند. دستش را دراز می کند. فقط نوک انگشتش به شاخه می رسد، مثل هر عصر دیگر. شاخه می لرزد. از لای شاخه های دورتر دو دختر را در پیاده رو آنطرف خیابان می بیند. [زمزمه می کند] سمت راستیه، WOw! [بلند می گوید] رفیق نظرت چیه یه سر بریم بیرو